یه باره دیگه فقط برای تو می نویسم که تو مدتی که با من بودی خیلی کمکم کردی
ازت ممنونم
همیشه یه یادت می مونم
فکر نکن فراموشت می کنم
فقط کاش از من دلگیر نباشی
باید بدونی که اون عاشق منه و من نمی خوام دل یه عاشق دیگه هم بشکنه.هرچند حالا خودم هم ازش بدم نمیاد.پسر خوبیه
نمیدونم راجع من چی فکر می کنی ولی امیدوارم ازم ناراحت نباشی.
نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 13:18 موضوع | لینک ثابت
زن ها معصومند , همه ي زن ها پاكند
پاكي زن ها در سرشت آنهاست ولي نمي دانند.
آنها دلسوز و از خود گذشته اند, آنها فداكارند, ولي نمي دانند.
مردان نيازمند اين دلسوزي ها و فداكاري ها هستند.ولي خود در موقعيتي مشابه هيچگاه اين كار را نخوهند كرد!چون مردان هيچگاه معني عشق يك زن را نمفهمند.
رسم روزگار نا عدالتي است
نا عدالتي كه زن حق اعتراض ندارد!!چون زن است و مرد نيست!!!!
و هميشه بايد منتظر باشد تا انتخاب شود نه اينكه انتخاب كند!!
چون حق انتخاب ندارد!اگر هم انتخاب كند پس از مدتي انتخابش را از دست خواهد داد.
اگر غير از اين است به من اثبات كنيد.
زن حق انتخاب ندارد چون زن است و اين ظلم تا ابد وجود خواهد داشت چون سرشت مردها هيچگاه تغيير نخواهد كرد!
نوشته شده توسط مرجان در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 1:49 موضوع | لینک ثابت
هرچه كه عاشق او هستي دنيا به تو خواهد داد البته اگر مرد باشي!!!و اگر نباشي دنيا همه ي آنچه را كه مي خواهي از تو باز پس مي گيرد!و تنهايي به سراغ تو خواهد آمد تا شايد در روزي يا روزگاري با ديگر كسي به كمك تو آيد!!!
در زماني كه التمايس رنگ خون به خود مي گيرد و اشكها از اعماق قلب جاري مي شود , دنيا براي تو كاري نخواهد كرد اگر مرد نباشي!!!!!
دنيا تو را به سمتي مي كشاند كه تقدير براي برايت مي سازد!!!نه آن چيزي كه تو به آن دلبسته اي!!تو حق دلبستن نداري بلكه مردها فقط حق دلبستن دارند و بس!!!شايد هم در زماني كه ديگر به تو وابسته نبودند تو را نخواهند !!و بدان كه در آن روز هم تو, حقي نداري و دنيا براي وابستگي تو كاري نخواهد كرد جز طلاق!!!!
هيچ مردي گلي را به تماشا نمي نشيند جز براي چيدن آن!!!!
و اين سرنوشت مختوم هر زني است بي آنكه بداند دنيا چه موجود مرد پرستي است!!
اگر بخواهي تا آخر عمر هيچ مردي را به زندگي خود را ندهي با تو همانند موجودي فراي زميني و طرد شده رفتار خواهد شد. هيچكس براي يك زن در صورتي كه نام مردي در شناسنامه ي او نباشد ارزشي قايل نيست.
نوشته شده توسط مرجان در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 1:48 موضوع | لینک ثابت
دوباره دارم می نویسم اینبار از یه ماجرا ولی کوتاه
این دنیا واسم جالبه
میدونید تو این دنیا خیلی اتفاقا می افته که ادم تصورشو هم نداره
مثلا من عاشق شدم به عشقم نرسیدم با یکی دوست شدم که دوسش داشتم به عنوان یه دوست واقعی و بعد مجبور شدم ازش جدا شم. یکی عاشقم شد و بعد فهمیدم تو تمام زمانی که من عاشق یکی بودم که هیچ اهمیتی بمن نمداد یکی هم عاشق من بود که من نسبت بش بی تفاوت بودم.از خودم بدم اومد چون معنی عشقو می دونستم.می دونستم اگه قبول نکنم بش ظلم کردم.چون عشقش واقعی بود.ولی این مسئله واسم جالبه که چرا وقتی یه دختر یکی رو میخواد هیچکی باورش نداره حتی پسره!!!!!!!!!!!!!!همه میگن اشتباه میکنه!!!!!!!!!!ولی وقتی یه پسر یکی رو میخواد تمام دنیا بش کمک میکنن که بش برسه!!!!!!!!!!!!!!!!واسم جالبه که یه دختر معنی عشق واقعی رو می فهمه و حتی حاضره بخاطرش از بهترین دوستش هم بگذره !! دوستي كه هر وقت يادش مي افته گريه مي كنه !!!ولي يه پسر فقط به فكر خودشه و فقط سراغ كسي ميره كه خودش دوست داره!!!واسش مهم نيست كه يه دختر داره واسش ميميره يا نه!!!فقط واسش مهمه كه خودش چه دختريو دوست داره!!ولي دخترا اينطور نيستن!!اين واسم ثابت شده! چون واسه خودم اتفاق افتاده!!!!ما دخترا وقتي ميبينيم يه نفر فقط به عشق ما زندگي ميكنه خيلي كم پيش مياد دلشو بشكنيم ولي تو اين دنيا ميليونها پسر دل دخترايي رو كه به عشقشون زندگي ميكنن رو ميشكنن و بي تفاوت رد مي شن!!! واسم جالبه اين دنيا چرا يه طرفس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 1:39 موضوع | لینک ثابت
اینجا دوست دارم واسه یه دوست بنویسم که خیلی دوسش دارم
همیشه دوسش دارم
ولی میدونم هیچوقت نمیشه تا اخر عمر با هم باشیم
فقط می خوام بگم شاید اگه منم پیش اون بودم هیچوقت ترکش نمیکردم ولی خوب تقدیر اینو میگه
اون از معدود افرادیه که وقتی یادش می افتم گریم میگیره
واسش آروزی موفقیت و خوشبختی می کنم.میدونم اینو می خونی.اگه خوندی و خواستی نظر بدی نظر خصوصی بده عزیزم.مرسی
نوشته شده توسط مرجان در شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 17:59 موضوع | لینک ثابت
دور خواهم شد از اينجا كه پر از رنگ و رياست.....
دور خواهم شد و آرام صدا مي كنم و مي خندم
به همه آنچه كه بودم و شدم مي خندم
دور مي گردم و فرياد زنان مي رقصم
خنده و شادي من ناپيداست
خنده ام در اينجا , گريه اي كوتاه است
ناله اي در پس هر خنده ي من مي گريد
ولي اي كاش كه او بار دگر مي فهميد.......!!!!
نوشته شده توسط مرجان در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت
امشب خيلي گريه كردم دوست داشتم با يه آدم حرف بزنم ولي كسي نبود كه حرفمو بشنوه(ساعت 2.45 صبح).تصميم گرفتم بيام اينجا و باز مثل هميشه كه كم ميارم تو وبلاگم بنويسم
نمي دونم ولي خيلي گريه كردم نه واسه اينكه اونو از دست دادم .داشتم به خاطر تمام اتفاقاتي كه واسم افتاده گريه مي كردم.من پائولو رو خيلي دوست دارم.نوشته هاي اون به من اميد ميده.من جملات اونو باور داشتم و هنوز هم دارم اگرچه واسه خودم زياد اتفاق نيافتاده.ولي چون اونا واسه اكثريت اتفاق مي افتند قابل تقديرند.
اون ميگه اگه بتوني دوست داشته باشي مطمئن باش كه زمان مسئله ي دوست داشته شدن رو واست حل مي كنه.من هم دوست داشتم ولي مشكلمو حل نكرد.اون ميگه به مردم اعتماد و جواب اين اعتمادو به خدا واگذار كن من به خيلي ها اعتماد كردم به من نارو زدن ولي همون طور كه گفته شد من به خدا واگذارشون كردم.
من فكر ميكنم پائولو جملاتي كه راجع عشق گفته بيشتر واسه اين بوده كه مرد بوده.البته واسه بعضي زن ها هم درسته ولي زن هايي كه شايد بشه بقولي گفت كه از نظر اون مرد ارزش دوست داشتن دارن!!!
ولي خوب اين مسئله كه يه دختر از يك پسر خوشش بياد بعد بهش نرسه خيلي تكراري شده .آخه من فكر كنم تقريبا 80% اينطوري ميشه!!اينو الكي نمي گم. خيلي از دوستامو مي شناسم كه اين اتفاق واسشون افتاد.ولي خوب ديگه.من فكر مي كنم پسرا موجودات عجيبي هستند نميشه فهميد كه كي باهات خوبم كي بد!اصولا يه جورين.ولي خوب هميشه خوبحالشونه اخه اگه يكي رو بخوان راحت بدستش ميارن و همه ي دنيا هم حق و به اونا مي دن مي گن خوب پسره حق داره بره خواستگاري و حق داره با دختري كه دوست داره ازدواج كنه ولي اگه دختره نخواد بهش مي گن شوهر گيرت نمياد به همين كه دوست داره جواب مثبت بده .بعدا ميزارنش تو منگنه كه بايد قبول كنه و مخشو مي زنزن ! ولي حلا اگه قضيه بر عكس باشه به دختره بيچاره ميگن بايد از اينكه يكي رو دوست داره خجالت بكشه .اصولا خود اون پسره هم بدش نمياد جلوي دوستاش پز بده كه يكي دوسم داره ولي من دارم انو له مي كنم. هي دختره بيچاره رو تحقير مي كنه و... اخرش هم همه حقو به پسره ميدن و ميگن آره خوب پسره حق داره انتخاب كنه!!!!!!!!!(ولي دختره نداره)
من فكر ميكنم تو اين دنيا دخترا هميشه مظلومن . تازه همين يه مهريه هم كه هست دارن از زيرش در ميرن.
واقعا موجودات عجيبين.
واقعا چرا دخترا با اينكه همه ي بدبختي ها رو اونا تحمل مي كنن حق خاصي ندارن؟؟مي دونم نميشه درستش كرد چون موجودات عجيبي هست كه نميذاره
نوشته شده توسط مرجان در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 ساعت 2:51 موضوع | لینک ثابت
راستش شايد اسم وبلاگمو عوض كنم و بزارم درد دل يك شاعر ولي خوب ديگه هر چي بوده گذشته و از دست من هم كاري برنمي ياد. هميشه با خودم مي گفتم كاش صبر كنه تا من درسم تموم شه بعد زن بگيره كه حداقل من نبينم ولي خوب اين اتفاق نيافتاد. از همه مهمتر اينكه حالا بايد برم به جايي كه خيلي در حق من نامردي شده جايي كه بماند .
چند تا شعر واسه دوستام گفتم كه دوست داشتم تو وبلاگم يادي از اونا هم باشه:
براي رعنا جونم:
در اين دنيا كه جز نام ريا رنگي ندارد
تو از روي صداقت ها شدي دوست
در آن شب ها كه من هر لحظه سوي مرگ مي رفتم
و روحم را اسير سادگي هايم بسان
هاله اي در بند مي ديدم
تو دستم را گرفتي و مثال يك پرستو
مرا از آن همه محنت رهاندي
تو در آن باغ رويا ها تمام آن سالهاي بعد بيداري
شور يك طراوت را به من د
آن داشتن يك روح زنده ميان دشت امروزي ست
خداوند بزرگ آسمانها خواست كه در اين بي ثبات دهر
تو را چون در تابان ميان دهكده يابم و گويم
تو اي رعناي من
اي دوشيزه ي پاك رفاقت ها
تمام عمر عشقت را ستايش مي كنم
آري....!
براي پگاه نازنيم:
پگاه من
سپيده دم دعا كردم برايت
تو را با يك لطافت در فراسوي رخي زيبا بديدم
و انگار
تمام خوبي عالم درون تو
نمايان بود و من چون چشمه اي كه طالب پيوستن درياست
موج را در چشم پر مهرت هميشه خيس مي ديدم
و هر روز ز ايزد تمناي فقط يك ذره خوبي را مثال تو طلب كردم
و اينك
بياموزم همه ي آنچه را تو به من آموختي
اي نازنيم!
براي فاطمه دوست خوبم:
نمي دانم بگويم تو كه هستي
درختي سبز كه سبزيت بوي يك آرامش بي رنگ را مي دهد يا
همان قوي سپيد ي كه شناور مي رود در آب
گمانم تو سراپا نوري از اسمت
كه هر روز همانند همان بانوي دربند هميشه صبر مي ورزي
فقط با يك صدا لبخند
تو را من به اسم فاطمه ديدم و روحت را به سان يك جهان دريا
و گويم
تو را در هر زمان
من دوست مي دارم
اي نور پنهان!
نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان
راستش يه چيزي مي خوام بگم
شايد يه جور درد دله ولي اين بار ديگه شعر نيست و فقط اون چيزيه كه مي دونم راسته و از درونمه
راستش شنيدم كه اوني كه دوستس داشتم, به خاطرش شعر مي گفتم و دلم هميشه واسش تنگ مي شد و...
عقد كرده.
فكر مي كردم وقتي بشنوم كه اون فرد ديگه اي رو مي خواد خيلي ناراحت شم و زندگيم بهم بريزه ولي
وقتي فهميدم درسته كه اولش ناراحت شدم ولي بعدش واسش آرزوي خوشبختي كردم و دوست داشتم كه خوشبخت شه
با خودم گفتم اگه هميشه تلخي هاي زندگيمون باعث خوشحالي كساني ميشه كه دوستشون داريم خوب بشه
با خودم گفتم خدا خيلي دوسم داره كه به من صبر داده خدا خيلي دوسم داره كه اينطوري امتحانم ميكنه و خوشحال شدم كه خدايي رو دارم كه دوسم داره
اينارو جدي مي گم نه اينكه زده به سرم
واقعا وقتي فهميدم كه عقد كرده با خودم گفتم خدا خيلي بزرگه اون مي خواد منو امتحان كنه ببينه كه
چقدر در برابر تلخي هاي زندگي مقاومم
با خودم گفتم اون اگه دوسم نداشت به من شكست نمي دادو....
آره من خدايي دارم كه دوسم داره و اونو هميشه و تو هر سختي شكر ميگم چون مي دونم كه اون بهترينه
ولي يكم هم از خودم ناراحت شدم چون اگه مي دونستم كه اون از دختر ديگه اي خوشش مي ياد
هيچوقت نمي رفتم طرفش تا مبادا باعث شم كه زندگيش خراب شه
من اونو دوست داشتم ولي حالا احساس مي كنم كه به چيز بالاتري رسيدم
من فهميدم كه خدايي دارم كه دوسم داره و مي خواد كه من بهترين باشم يعني انسان باشم , يه انسان واقعي
كه هدفش فقط كمك باشه
مي خوام خوب باشم تا خدا ازم راضي باشه
نمي خوام كسي رو كه اينهمه دوسم داره از دست خودم برنجونم
مي خوام بگم كه اون بزرگه و منم خدا رو خيلي دوست دارم
ميدونم هر كي اين متن و مي خونه فكر ميكنه من چقدر بچه ام ولي باور كنيد اينا حرفهايي هستن كه از ته قلبم زدم
نمي دونم ولي دوست دارم بدونم اگه يكي از شمايي كه اين متنو مي خونيد جاي من بوديد چكار مي كرديد؟
تو رو به همون خدا بهم بگيد
نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 3:44 موضوع | لینک ثابت
هدف را بي هدف دنبال مي كردم!
سكوت انزواي سرد افكارم, مكرر راه من را گنگ مي پنداشت
مرتب نام من را در افق فرياد مي زد
وليكن
راه را مي بست تا توانم رنگ يك رنگين كمان را هيچ بشمارد
نگاهم نا گهان من را درون چاهي از آمال و روياهاي نا تمام روي مرز قاصدك ها ديد
با خودم گفتم بگو!
آري بگو! فرياد زن تا كه شايدصدايت از درون اين تيره دنياي دروغين راهي بيابد براي سادگي تا اوج
تا ريسمان ساده ي افكار تو خود را بيابد باز
تا تمام ناجوانمردي دوران را درون گور مدفون سازد و بر بال قاصدك ها پيام سبز را آرد
با خودم گفتم بگو !آري بگو!
اينجا چو بازاريست كه مردمانش شور يك داد و ستد را صادقانه انكار خواهند كرد
پس بگو تا روزگاري شايد اين گفتار , تو را زنده گرداند ميان قاصدك هاي پيام اور!
و من گفتم ! ولي آيا صدايم مي رسد تا اوج؟!!!
نوشته شده توسط مرجان در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 2:59 موضوع | لینک ثابت
زمستان بود و من تنها ميان دره اي كه سنگهايش آغشته به سوزي بود كه قلب و جان من را چنگ مي زد
به زور درد , چشمانم به روي هم فشرده شد تا براي خروج تلخ از دنياي سرما آماده گردد!!
ميان خواب و بيداري نسيمي كه خبر از بوي دريا داد , صورتم را لمس كرد و به من لبخند نويد عطر دريا داد!!
خودم را آزاد ديدم درون دشت ,دويدم تا به ساحل , موج را آرام بوسيدم و صدايش را جويدم تا فرو شويد تمام سوز سرما را!!
رها بودم و آرامش تنها در وجود من صدا مي داد!
صدايي ناگهان آمد و چون رگبار ويراني در سر من هي سوت مي زد و مي رفت....
نه دريا ماند و نه رويا هاي پرواز ميان دشت ارام صداقت ها
ميان ان زمستان كه دريا ها همه نابود و سردند فقط يك خواب من را
اميدي شد براي زنده ماندن...!
و هر روز من به اميد همان رويا از خواب بيدار مي گشتم و اما.....!!!
نوشته شده توسط مرجان در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 2:58 موضوع | لینک ثابت
و من آرام دفتر را درون ذهن خود بي وقفه خواندم
و هر روز ميان خاطرات تلخ دفتر چه بسان دختري گريان شكستم
شكستم و ندانستم كه موجي كه از دريا به سويم مي شتابد
مرا بر روي خود بي آنكه گويم , بسمت خالق هستي كشاند
مرا هر روز اين پندار تكراري بهم ميريخت و جواب ذهن من را هم نمي داد
ميان يك سبد در بند, غرق در انديشه ي گفتار يك پندار
همه روزم به شكل ظاهري خوشحال مي رفت
ولي روحم به گورستان پيران گوش مي داد
مدام اين جمله را براي يك تسلي بدون درد هي تكرار مي كردم
كه آري
"تا شقايق هست زندگي بايد كرد"
وليكن نه شقايق بود و نه حتي سيب دندان خورده اي افتاد.....
نوشته شده توسط مرجان در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 2:56 موضوع | لینک ثابت
و طعم مرگ را احساس كردم!!
شكوه قدرت ساده ترين گرماي آرامش به زير پوستم آسوده بگذشت
و من آرام بوي مرگ را ادراك كردم
و از بودن درون جمع زشتي ها
تباهي ها
رياكاري اين آدم نماهاي پر از حكمت !
به سوي يك افق پرواز كردم
سبك بودم بدون هيچ فكري
كه روحم را بسوزاند و هر روز ميان سخره ي خيل دروغ راست گويان آزرده گردد
همان افراد حق نشناس! كه من را
به سوي بازي زجرم كشاندند
و هر ساعت از اين مدت سرم از درد دانستن براي يك دليل قابل فهم
جواب مرگ را آري بيان كرد!
ولي آنها نمي دانند مرگ لحظه ها چيست!!!!!!
نوشته شده توسط مرجان در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 0:26 موضوع | لینک ثابت
باز هم سلام
تا حالا شده بخواین یه کار انجام بدید اما نشه هر چی هم تلاش کنید نشه.تا حالا شده از یه چیزی مطمئن باشید ولی هر چی تلاش کنید نتونید ثابت کنید؟
واسه اتفاق افتاده و هر چی سعی می کنم حل نمیشه
واسم دعا کنید حل شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 16:18 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY